خاطرات عاشقانه ساراجون
عشق و دوستی و محبت
 
 
دوشنبه 7 دی 1394 :: نویسنده : سارا ملوسک

سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن

 

موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد

 

ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را با

 

 قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل

 

یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که ...

 

عد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید

 

ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن

 

خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند

 

چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شودما خوشحالی مومنان و ملای

 

 مسجد دیری نپایید صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد

 

 خسارت خواست ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند

 

قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را

 

 

 شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟!سخن هر دو را شنیدم

 

 

یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند وسوی دیگر

 

 

 مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد

 





نوع مطلب : داستان های عبرت اموز، 
برچسب ها : داستان، عبرت اموز، شراب، فروش، داستان پند اموز،
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : سارا ملوسک
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :